"http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-strict.dtd">
|
صاحبش مرد شاید یک روزی معجزه شد زنده شدم
دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند و اندر ظلمت شب اب حیاتم دادند بی خود از شعشعه ی پرتو ذاتم کردند باده از جام تجلی صفاتم دادند چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی ان شب قدر که این تازه براتم دادند بعد از این روی من و اینه ی وصف جمال که در ان جا خبر از جلوه ی ذاتم دادند من اگر کامروا گشتم و خوشدل چه عجب مستحق بودم و این ها به زکاتم دادند هاتف ان روز به من مژده ی این دولت داد که بدان جور و جفا صبر و ثباتم دادند این همه شهد وشکر کز سخنم می ریزد اجر صبری است کزان شاخ نباتم دادند همت حافظ وانفاس سحر خیزان بود که ز بند غم ایام نجاتم دادند حافظ
سلام به همه ی دوستای گلم خوبین؟ شرمنده به خدا دیگه مهر شده منم که دیگه باید برم سراغ درس به خدا دلم واسه همه تنگ میشه الانم دارم اشک میریزم چون وابسته شدم ولی نمیتونم بیام البته دیر یه دیر سر میزنم و امیدوارم که منو تنها نذارین فدای همتون بشم دوستون دارم خیلی زیاد
دوست دارم بر شبم مهمان شوی
سراپا اگر زرد و پژمرده ايم
یک شبی مجنون نمازش را شکست عشق آن شب مست مستش کرده بود سجده ای زد بر لب درگاه او گفت یا رب از چه خوارم کرده ای جام لیلا را به دستم داده ای نشتر عشقش به جانم می زنی خسته ام زین عشق، دل خونم مکن مرد این بازیچه دیگر نیستم گفت: ای دیوانه لیلایت منم سال ها با جور لیلا ساختی عشق لیلا در دلت انداختم کردمت آوارهء صحرا نشد سوختم در حسرت یک یا ربت روز و شب او را صدا کردی ولی مطمئن بودم به من سرمیزنی حال این لیلا که خوارت کرده بود مرد راهش باش تا شاهت کنم
دل آسوده من،لانه پاک کبوتر بود که چتر شاخساران بر فرازش سایه گستر بود شبی فریاد خشم آلوده ی طوفان گریزان کرد از وحشت،کبوتر بچگانش را از ان پس لانه ویران شد،بهار از او گریزان شد دهان شبنم آلودش پر از خاک بیابان شد پر از خاکی که می پوشاند شب ها اسمانش را تهی شد سینه اش مانند دام خالی صیاد هم از آوا ،هم از فریاد نه فریادی که گاه از شوق،بگشاید دهانش را نه آوایی که گاه از خشم،بفشارد گلویش را تو از راه امدی با بالهای افتابی رنگ فضای تیره اش را بار ذیگر روشنی دادی زشر فتنه های اسمانش ایمنی دادی به همراه خود اوردی بهار جاودانش را از این پس دیگرم دل،آشیان بی کبوتر نیست نگاه او به دنبال کبوتر های دیگر نیست تو از راه آمدی ،ای مرغ صحراهای تنهایی پس از چندین شکیبایی درنگت جاودانی باد در ویرانسرای من بمان دیگر،بمان دیگربرای من بمان،تا لانه ی دل باز گوید داستانش را بمان،تا شوق دیدارتو بگشاید،زبانش را.... "نادر نادر پور"
کسی دیگر نمی کوبد در این خانه ی متروک ویران را کسی دیگر نمی پرسد چرا تنهای تنهایم ومن چون شمع میسوزم ودیگر هیچ چیز از من نمی ماند ومن گریان ونالانم ومن تنهای تنهایم درون کلبه ی خاموش خویش اما کسی حال من غمگین نمی پرسد ومن دریای پراشکم که طوفانی به دل دارم درون سینه ی پرجوش خویش اما کسی حال من تنهای نمیپرسد ومن چون تک درخت زرد پاییزم که هر دم با نسیمی میشود برگی جدا از او ودیگر هیچ چیز از من نمی ماند پ.ن: سلام به همه ی دوستای گلم شرمنده که اپ عید ندارم چون اصلا عید نداشتم به هر حال عید همتون مبارک باشه امیدوارم سال خوبی داشته باشین و سال نو رو با موفقیت پشت سر بزارین Happy new year
سمت نیزار زمان،روی سرتاسری نام و نشان در سراشیبی دل بستن و عشق ،آمدی تا که بپرسی حالم درب چوبی دلم را تو زدی چندسالی است که در خانه دل آشوب است چند سالی است که من تنهاترین تنهایم چه کسی می داند دل من گوشه این سینه چرا می شکند شاید این روزن دل،سوی دریا باز است بهتر است تا که قلم بردارم،روی برگ دل پر وسعت خود بنویسم دل من رنگ شقایق دارد وه چه شوقی دارد ،شستن پنجره ی دل با اهی وه چه شوقی دارد ،حوض پر اب حیاط من خاکی به چه اندازه ز دریا دورم چه صفایی دارد ،بغض اهسته باران بهار ،بر تن حوصله ی سبز درخت چه صفایی دارد ،خانه در ریزش یک دم باران بوی اب و گل وکاه... و چه زیبا و تماشایی تر یاد ان خاطره ها و لحظه ی نازک بشکستن احساس دلم...
هر گاه بتوانیم، پس از شکست لبخند بزنیم ، شجاع خواهیم بود... (آبراهام لینکن) نگران آن نباشید که روزی زندگیتان به انتها برسد از آن بترسید که هرگز شروع نشود (گریس هنسن) هر چیز تازه ای که می اموزی شخصیت تازه ای به تو می دهد... (ایوان تور گنیف) عشق تنها چیزی است که زندگی را چون روز روشن می سازد (هوبز) عشق شاه کلیدی است که تمام دهلیز های قلب آدمی را می گشاید (ج.هایوانز) به یاد داشته باش درست در لحظه ای که می گویی من تسلیمم شخص دیگری که در حال نظار است با خود می گوید: چه فرصت بزرگی... (جکسون براون)
دخترک خنده کنان گفت که چیست راز این حلقه ی زر رلز این حلقه که انگشت مرا این چنین تنگ گرفته است به بر راز این حلقه که در چهره ی او این همه تابش و رخشندگی است مرد،حیران شد وگفت: حلقه ی خوشبختی است،حلقه ی زندگی است همه گفتند مبارک باشد دخترک گفت:دریغا که مرا بازدر معنی ان شک باشد سالها رفت و شبی زنی افسرده نظر کرد بر ان حلقه ی زر دید در نقش فروزنده ی او روزهایی که به امید وفای شوهر به هدر رفته،هدر زن پریشان شد و نالید که وای وای،این حلقه که در چهره ی او باز هم تابش و رخشندگی است حلقه ی بردگی و بندگی است فروغ فرخزاد_تهران_بهار 1334
دیگر پس از تو این زندگی در چشم من جز غم سرا نیست دیگر پس از تو از شعربودن،در من صدا نیست دیگرکبوترها همه بشکسته بالند دیگر اقاقیا همه افسرده حالند دیگر صفای عشق ها از خانه پرزد دیگر نوای مهرها در گوش من نیست جغد پلید غربت از هر سو به بامم پر کشیده با وای وای شوم خود،بر کاغذ دل طرحی ز کابوس شکستن ها کشیده ائینه دل از هجرت غمگین تودرهم شکسته چشمان معصوم ،در انتظار رجعت سبز نگاهت ،بردر نشسته تصویر تاریک شب سرد جدائی،روی دو بال مرغ بختم نقش بسته من مانده ام ،با کوله باری از توهم من مانده ام با خواب های پر ز تشویش من مانده ام تنها و بیکس ،بیگانه از خویش وز غرش بیداد می لرزد تن من برگرد،برگرد تا با نوازش های چشمان معصومت مرهم نهی بر قلب خسته،مرهم نهی بر قلب خسته
شبانگاهان لب دریاچه می رفتم و می گفتم به خود او یک شب ان جا دیده خواهد شد من او را پیش از این هرگز ندیده نام اورا نیز نشنیده وانگار با هم روزگاری اشنا بودیم نمی دانم کجا بودیم که من در نیلی چشمان او او در کبود شعر من زمان ها اشنا بودیم شبی امد ولیکن دیر وقت امد نه فانوسی نه مهتابی هوا بس تیره بود و دامن دریاچه پر طوفان سوار قایقی گشتیم و بر خیزابها رفتیم تا دیری ولی دردا چه تقدیری من او را باز نشناختم زیرا که شب بود و موج نیرومند از ان سو قصه ی تلخی است؟ ای افسوس ای اندوه او را موج ها بردند! و اینک هر سحر در قلب من نیلوفری نمناک می روید...
سلام به همه دوستای گلم شرمنده درگیر امتحانات بودم و چند مشکل دیگه بازم عذر میخوام منتظرتون هستم دوستدار همه فائزه
این بار حصار کلمات را می شکنم و دلم را به قاصدک های آواره می بخشم برای از تو گفتن نیازی به کلام نیست از تو بگویم که اشک هایم بی بهانه از آسمان کلامم می بارند واژه ها در رگ سخنم می جوشد و جملات در نوک قلمم به رقص در می آیند وقتی از تو می گویم زمین رهایم می کند تا به آسمانی ترین شعرها عروج کنم و از شاخه ی معرفتت یک بیت بچینم باز هم می خواهم از تو بگویم.....
ای کاش تا اوج آرزوها،
ان جاکه هیچ پرنده یکوچک خوشبختی در اسارت تیرگی ها نبود پرمی زدیم!!! کاش می شد غربت و تنهایی را ازمیان قلب های کوچک اما بی انتها از ریشه ویران کرد کاش می شد تمام غم و غصه های ادمی ......... با نوشتن تمام میشد!!!!!! کاش میشد من و تو باسکوت شب آشنا نشویم..... ای کاش میشد!!! رهگذری می آمد تا صدای قدم های خسته و گریه های بی صدایم را بشنود ای کاش میشد امتداد لحظه ها تکرار زیبایی بود نه تکرار تنهایی کاش میشد به حرمت عشق از عشق می گفتم کاش می شد کسی پیدا شود تا دست گرم ومحبت آمیز خود را بر روی موهای شانه نکشیده ام بکشد کاش می شد دریچه ی قلبهایمان هیچگاه به روی مهر و محبت بسته نشود کاش میشد به قصه های یک قلب تنها گوش می دادیم و................... هیچگاه غرور یک نگاه را نمی شکستیم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! کاش میشد کسی پیدا شود که ساز عاشقانه ی مهر و محبت و حتی تنهایی را برایم بنوازد ای کاش میشد.......................................
خسته از هجوم سختی ها خسته از ناملایمات زندگی و خسته از روزهای دیگر تنهایی آیا کسی هست که مونس تنهایی ام شود؟! آیا کسی هست که دستان سرد و خسته ام را گرمی بخشد؟! آیا کسی هست که در روزهای سخت و تکراری همدم و همراهم شود؟! ولی افسوس!!!!!!!!! کسی نیست که چشمان بی فروغم را باور کند!!!!!! کسی نمی داند که در قلب خسته ام چه غوغایی بر پاست!!!!! کسی مفهوم اشکهایم را نمی فهمد!!!! در سینه ام غمی به وسعت یک فریاد است!!! ولی فریادرسی نیست........ جز اشک دیده!!!!!!!!! چگونه حدیث تنهایی ام رابگویم؟؟؟!!!!! درحالی که حتی کسی نیست که برایم دل بسوزاند!!!!! با تمام توان خود فریاد می زنم و کمک می خواهم... ولی بازجوابی نیست.... جز صدای ناله ی برگهای پاییزی زیر پای عابران سنگ دل.................................
می خواهم فریاد باشم در کوهسار تنهایی............ می خواهم موج باشم در انعکاس لحظه های تنهایی............ می خواهم تو را به ساحل احساس هدایت کنم. می خواهم باران باشم و بی ریا ببارم بر کوه و دشت و دریا تا بوته های پژمرده و غریب را شکوفا کنم. می خواهم احساس باشم و تو را پیش از پیش احساس کنم. می خواهم خواب باشم و تو شیرین ترین رویاهایم باشی................ می خواهم بهار باشم در پایان زمستانی سرد و طولانی می خواهم عاشق باشم عاشق ترین و تنهاترین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
|
About![]()
امشب ازچشمان منتظر تو که در گذر لحظه ها اشک می ریزند و از قلب پاک تو که در نبودنت در کنارم آرام می طپد و می طپد و از وجود عاشق تو و در لحظه های سخت عمرم از تو ای عشق خداحافظی می کنم و بار سفرت را با دعای خیر می بندم در آخر هم قلب سر مست من به تو میگوید در انتظارت همیشه می مانم........
Home
|